خرید بک لینک
سلامپارتا 21 ص است. دوستای عزیز من هرروز پست نمی نویسم. یه روز درمیون مینویسم. سه روز در هفته.بعدم توضیح دادم من نت رو لب تابم وصل نمیشه. باید التماسش کنم که وصل بشه یا نشه.پس اینقد سخت نگیرید.دیر آپ

برچسب: نویسنده: متین اکبری تاريخ: چهارشنبه 8 اسفند 1397 ساعت: 11:24

سلام دوستای خوبم...

الهی شکر سرگیجه ی من خوب شد.

الان با دست پر اومدم براتون.

تقدیم به نگاه پر مهرتون.

برچسب: نویسنده: متین اکبری تاريخ: پنجشنبه 25 بهمن 1397 ساعت: 5:02

سلام...

حرفی نیست...

شکلک عذرخواهی...البته داره گریه می کنه.

شبتون خوش....

پارتی که گذاشتم 20 ص است.

برچسب: نویسنده: متین اکبری تاريخ: پنجشنبه 25 بهمن 1397 ساعت: 5:02

میگم من یه هفته اس آنفولانزا گرفتم. تقریبا خوب شدم.

فقط مشکلم سرگیجه اس.

چیکار کنم این سرگیجه لعنتی تموم بشه؟ خسته شدم از این وضعیت.

برچسب: نویسنده: متین اکبری تاريخ: چهارشنبه 19 دی 1397 ساعت: 18:42

من شرمنده روی ماهتونم که به موقع آپ نمی کنم.

ولی الان دارم سعی می کنم مدام آپ بکنم براتون.

از حضور همتون ممنونم.

برچسب: نویسنده: متین اکبری تاريخ: جمعه 7 دی 1397 ساعت: 18:18

پریروز که پست قبلی رو آپ کردم اومدم نگاه کردم دیدم ای وای چقدر زیاده.

حال دارین بخونینش؟

من که هرچی رفتم پایین دیدم ادامه داره.

اصلا حالشو نداشتم.خخخخ

برچسب: نویسنده: متین اکبری تاريخ: چهارشنبه 5 دی 1397 ساعت: 6:33

سلام عزیزای دل

اینم پست پرو پیمون

آیدی کانالم عوض شده:@roya_rostamii_roha

پیج اینستاگرام:@roha_roya_rostami

برچسب: نویسنده: متین اکبری تاريخ: يکشنبه 2 دی 1397 ساعت: 4:22

می دانست دخترک را ترسانده بود.حتی قدم هایش را پشت سرش حس می کرد.اما بی توجه مژگان را صدا زد.بلند گفت: مژگان!مژگان با دست هایی که درون دستکش فرو برده بود فوری از اتاق چسبیده به آشپزخانه بیرون آمد و با پشت دست عرق هایش را خشک کرد:-جانم آقا...حضور مانلی را دقیقا پشت سرش حس کرد اما کوچک ترین توجهی خرجش نکرد.-تمرینات فشرده دارم. معجون مخصوصم رو آماده کن تا ده دقی

برچسب: نویسنده: متین اکبری تاريخ: چهارشنبه 29 فروردين 1397 ساعت: 22:26

پوریا ماشین را روشن کرد و پا روی گاز فشرد.تا برسند مدام حواسش به هلن بود.برایش مهم هم نبود حاجی و حاج خانم هلن را ببینند یا نه؟وقتی اصلش فاش شده بود چه فرقی می کرد بدانند معشوقه ی پسرشان خواهرش بود.از هلن هم متعجب بود.به نظر می رسید از نظر روحی اصلا حال خوبی ندارد.در حدی که بخاطر شباهتش به ندا چرت و پرت بگوید.خدا لعنتش کند.همه این ها بخاطر خودش بود.رسیده به

برچسب: نویسنده: متین اکبری تاريخ: چهارشنبه 29 فروردين 1397 ساعت: 22:26

تازه هیکل برنزه ی خاصش...لب گزید.از کی این همه بی حیا شده بود؟نگاهش را روی صورت چاووش سر داد و با عجله گفت: ببخشید.-از فردا لباس فرم بپوش!-چشم.چاووش دقیق نگاهش کرد.آنقدرها هم بدک نبود.کمی هم زبان دراز بود.از آن زبان درازهای پایین شهری که پایش بیفتد خیلی خوب بلد هستند دلبری کنند.-درس می خونی؟-بله آقا.-چی؟-حقوق!چاووش تیز ابرویش را بالا فرستاد.-چیزیم حالیته؟مان

برچسب: نویسنده: متین اکبری تاريخ: چهارشنبه 29 فروردين 1397 ساعت: 22:26

صفحه بندی